دوستان سلام.......

سلاااااااااااااام

 

آخرین سلااااااام تو دنیای مجازی

 

با رفتن علیرضا منم میرم  چون من اینجا با اون آشنا شدم بدون اونم طاقت نمیارم.

 

نه فقط تو این دنیای مجازی بلکه تو دنیای واقعی .....

با اینکه خودش هیچ وقت این و باور نکرد......

 

کاش میشد اطرافیانمون و کمی باور کنیم و یه طرفه حکم صادر نکنیم.

 

دلم کلی تنگ میشه ولییییییییییییییییی........

 

بای

نوشته شده در چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلام

 

میلاد دخت نبی اکرم (ص) به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم.

 

امیدوارم همتون خوب باشید.

 

یه خواهش دارم ازتون واسم دعا کنید یه مشکلی واسه خانوادم پیش اومده

دعا کنید حل بشه

 

چون داغونم کرده.

ممنون میشم از همتون.

 

ببخشید.

بابای

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلاااااااااااااامممم

 

به دوستای گلم. خوبین؟خوشین؟

 

 

منکه خیلی خوب نیستم تازه خوب شدم چند روزی شدید مریض شده بودم

 

به دلایلی هم از اومدن نت و هم اس بازی با دوستان منع شدم.

با کلی خواهش و التماس اجازه اومدن اینجارو گرفتم.

مامانم میگه : طاقت نداری با پسره حرف نزنی عصبانی

من: مامان پسره کیه؟خجالت

 

مامانم اسمشو گفت آره دیگه همون .........

آب شدم از خجالت حالا جلو داداشم اینارو میگفت...

 

هیچی دیگه کلی ماجرا داشتیم این چند روز

 

از یه طرفم خالم زنگیده میخوایم بیایم واسه امر خیرخجالت

منم از اونور بلند بلند میگم نه نمیاید دخترمون میخواد درس بخونه قصد ازدواج نداره

 

جاتون خالی مامانم  تلفن و که قطع کرد دمپایی پاش بود پرت کرد طرفم

ماشالله نشون گیریشم خوبه خورد تو سرم

کلی دعوام کرد که روت نشد بگی به کسه دیگه قول دادی..

 

با کلی حرف زدن راضیش کردم مامان به خدا اینجوری نیست و ایناااااا

 

آره دیگه این چندروزم اینجوری بود....

 

خداییش به مامانا حرف دل و نزنیم بهتره....

 

خوب همینااااااا دیگه

 

من برم دیگه

 

فعلا بابای

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلااااااااااااام

 

خوبید؟؟؟؟؟

 

چه خبراااااااا ؟

 

بالاخره عروسی عموم تموم شد و رفتن ماه عسل ایشالله قسمت شماهاااا شهههه

 

راستی چرا دیگه نت اومدن و آپ کردن مزه نمیده یعنی مثل قبل نیست..

اینجاهم کسل کننده شده

دلم واسه ساینا تنگ شده.(خداکنه زودتر بیاد)

داداش امینم که رفتهعصبانی

 

دیگه هیچکس مثل قبل نیست حتی خودم.....

 

زندگی واسم تکراری شده ماشالله روزاهم که تند میگذره چشم روهم بذارم امتحانا رسیده الکی الکی ترم 2هم تموم شد.

ایشالله کنکوریای امسال هم موفق باشن مخصوصا آبجی جونم(دختر آسمان)

البته آبجی یکی دیگه بودااااااا ولی خوب ماله من شد و داداش علی و ساینا جون

 استاد روانشناسیمون یه تحقیق بهم گفته( چون حضور در کلاسم کامل نیست)

نمیتونم مطلب کامل راجبش پیدا کنم  اگه سایت روانشناسی میشناسید آدرسش و به من بگید

ممنون میشم

 

موفق باشید بامن حرف نزن

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلاااااااااااااااااااااااام

 

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه خبرااااااااااا...........

منکه دیگه کلافه شدم این چندوقت هرروز دنبال تدارکات عروسی عموم بودم پارچه خریدن و لباس دوختن و .....

خداییش خیلی سخته ازدواج کردن طفلی عموم انقدر سختی کشیده

از یه طرف حرف عروس و باید گوش بده از یه طرف باباش و ....

 

عروسای الانم که همه چیزو میندازن گردن داماد

همه جهازو عموم خریده بود (همش که نه ولی کله چوب و یخچال و ماشین لباسشویی و تلویزیون آخرین مدل که اصولا اصلیها هستن)

عروسی که با عمومه

تالار نمیدونم کجا

ماشین عروس بنز آخرین مدل

آرایشگاه تجریش

آتلیه جردن(اونایی که واسه تهرانن میشناسن)

بیچاره عموم .............

(پسرا حق دارن فکر ازدواج نباشن)

طفلی انقدر اذیتش کرده بودن چهارشنبه از سرکار داشته میومده از پشت سر بهش زدن

تصادف کرده ماشینش کاملا جمع شده و شیشه هاش خورد فقط خدا رحم کرده خودش چیزیش نشده

منم که عاشق عموم چند ساعت گریه کردم

 

اه

دیگه هرکی حرف ازدواج میزنه حالم بد میشه

 

خداییشم انقدر سختی واسه ٣ساعت عروسی که زود تموم میشه و میره.....

 

دیگه از این حرفا دیگه

 

ایشالله همه خوشبخت بشن

 

بااااااااااااااااااای

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلام

امیدوارم هرجا هستید خوش باشید.

و سال خوب و پر برکتی داشته باشید.

اول به خاطر غیبت ١۴ روزه معذرت میخوام

دیگه انقدر درگیر بودم وقت نت اومدن نبود

قبل عید درگیر خرید عیدو آماده شدن واسه ورود یه سال جدید

٨روز اول عیدو که به دیدو بازدید گذشت

از٩تا١٢که رفته بودیم زنجان (البته خود شهرش نه یکی از

روستاهاش که میشه روستای اجدادی الان دیگه هیچکس و

 اونجا نداریم فقط به اصرار من که میخوام اونجارو ببینم رفتیم

الحق که جزو آثار باستانی شده بود )

حیف ازش عکس ندارم وگرنه میذاشتم

١٣که طبق معمول هرساله با فامیل بیرون بودیم

حالاهم که عید تموم شده دوباره دنبال خرید پارچه و دوختن لباس(شانس آوردم مامانم خیاطه) و خرید کقش و اینااااااا........

واسه اینکه١اردیبهشت عروسیه عمومه منم که عاشق عمومم

ونوه ی اول پس باید سنگ تموم بذارم..

 

درس و دانشگاهم که هیچی کیه که به فکرش باشه.....

 

خوب دیگه اینم آمار دقیق....

ایشالله عروسیه شماهااااااااا.....

 

راستی

 

اینجا خونه ی بابا بزرگم بوده البته(۴٠ سال پیش) الان کسه دیگه ای توش زندگی میکنه و کاملا قدیمی شده و کاهگلیه.....

اینم جیگره منه اسمش تینا (دخترعموم) ٣سالشه ولی ٣مترم زبون داره پشت سرشم که منظره ده.

همین دیگه

خوش باشید

بای

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

بالاخره اومدم

خوووووبید؟

ساینا ببخشید فکر کنم تورو بیشتر نگران کردم واسه کسه دیگه ای که مهم نبود من نیستم واست توضیح دادم چرا نبودم

 

خوب دوستای گلم پیشاپیش عید و بهتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

 

من بعد عید میام و با تغییراتی دوباره آپ میکنم.

 

موقع سال تحویل منم دعا کنید.

 

خوش بگذره بهتون.

بای.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط سهیلا نظرات () |

سلاااااااااااام

خوبید چه خبراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چرا همیشه به این ماه از سال میرسیم و به آخره سال همیشه دلم میگیره

یکسال از عمرمون گذشته

اینکه اونی که باید بودیم یانه؟؟؟؟

 

منکه انقدر گناه کارم نمیدونم چه جوری باید جوابگو باشم.

بچه که بودم خوشحال که داره عید میشه و به فکر تهیه لباس نو

اما چند ساله  بیشتربه فکر این میفتم که چقدر مفید بودم

یا چیکاره بودم امسال واسه خودم چی جمع کردم...........

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات () |


Design By : Night Skin